دل

آفتاب دلم رو به غروب است و من همچنان انتظار طلوع را ميکشم. سرزمين سر سبز وجودم را سيلابی پر از آب فرا گرفته است و گلهای زيبايم هر لحظه به سوی نابودی کشيده ميشوند. و من همچنان در انتظارم. همراه با غروب وجودم رفته به رفته تاريکتر و تاريکتر ميشوند
و هر لحظه که با نگاهام دنبالت ميکنم تو ازمن دور تر و دورتر ميشوی. فرياد ميزنم و باد خزان صدايم را در آسمان تاريک پراکنده ميکند و تو به صدايم پاسخی نميدهی.باغ دلم بی تو رونقی ندارد و شادابيم با تبسم زيبای تو نمايان ميشود.باران دوستت دارم و نميدانم چگونه برايت بازگو کنم.به اميد طلوع آرزوها و غروب غمهايت
 علی

  
نویسنده : عاشقان ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳